نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
مادربزرگ
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥ : توسط : مهدی ا. هومن

مادربزرگ پدرم می گفت : یادش بخیر ما که بچه بودیم هرگاه مریض می شدیم ما را پیش مشتی باقر می بردند . دستش تبرک بود و در یک لحظه شفا می داد . بیماریی نبود که مشتی باقر آن را نشناسد و درمان آن را نداند . بچه ها از مادربزرگ که بی بی صدایش می کردند می پرسیدند : خوب این مشتی باقر چه شد ؟

مادربزرگ می گفت : یک سال زمستان آبله گرفت و به دلیل نبود دوا و درمان مرد . خدا بیامرزتش انسان نظر کرده ای بود که هر چه از خدا می خواست ، خدا به او می داد .