نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
دخیل
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧ : توسط : مهدی ا. هومن

به تازگی با یک خانواده صمیمی آشنا شدم . روز شنبه ساعت ۱۱۳۰ صبح وقتی وارد یکی از اتاقهای طبقه هفتم بیمارستان میلاد شدم تا به ملاقات یکی از اقوامم بروم ، خانمی گریان را دیدم که مادر خود را به بیمارستان آورده بود و تخت او از قضا کنار تخت بیمار من بود. بعد از او نوه ها و سایر اعضای این خانواده خود را به بیمارستان رسانده و در اطراف مادربزرگ شروع به گریه کردند ، اما این زن قدرت عجیبی داشت ، قدرتی که از چهره او می توان آن را حس کرد . او دقیقاً ۸ ساعت و سی دقیقه پس از سکته چشمان خود را باز کرد . باید در آنجا بودی تا روحیه بالای او را حس می کردی . اعضای این خانواده آنچنان معصومانه نگران این زن بودند که من بر آن شدم پس از دیدن قدرت روحیه این مادر عزیز شعری را تقدیم او و خانواده اش کنم . ضمن تقدیم این شعر به دخیل عزیز و دخترشان خانم اقبال و نوه های او شادی ، هانیه و سایر عزیزانی که من نام آنها را نمی دانستم ، به شما دوستان یادآور می شوم که در طلوع نوروز کهن یادمان نرود که (‌بنی آدم اعضای یک پیکرند) . باید ما و شما از این آهن آباد ساخته خودمان دل بکنیم و به شرف انسانی خود روی آریم . یادمان باشد که در همین لحظات که ما آسوده هستیم کودکی ، مادری ، خواهری احتیاج به یک لبخند ما دارند .

یادمان باشد شاعری سیب به دست در ته این کوچه خیس از عشق همیشه منتظر عشق بازی مردمان خوب سرزمینمان با یکدیگر است . مگر می شود عشق بازی پدر با دختر ، مادر با پسر ، پسر با پدر ، دختر با مادربزرگ را دید و از عشق دم نزد . آخر عشق که فقط در انحصار لیلی و مجنون نیست ، عشق رستم به سهراب هم هست ، عشق من به شما هم هست .

خوشحالم که به هند نرفتم و با این خانواده به طور اتفاقی آشنا شدم . ارزش این شعر برای من زیاد است چون در طول سه ساعت هر چه بود و نبود و به ذهنم خطور کرد روی کاغذ آوردم بدون کوچکترین اصلاح . امیدوارم خانم دخیل عزیز که خود اهل شعر و ادب هستند بتوانند با چشمان خود این شعر را در کنار دختر و نوه هایشان که بیش از اندازه برای او نگران بودند بخوانند . من نیز منتظر روزی هستم که پیامی از سوی یکی از نوه های ایشان در اینجا درج شود که بگوید مادر بزرگم این شعر را در سلامت کامل خواند و گفت : ((‌عجب شاعر بی ذوقی ))


روز بیست و پنجم 

     تخت بیست و هفتم

           مــــــــــــــــــادر من لالا

تخت بیست و هشتم

      مــــــــادری دیگر بود

            مادر من یا تو ، خون تو در رگ من

من شریک دردم ، طفل بابا آدم

من و تو از دیروز

      خواهر و برادریم

           غصه تنها نخوریم ، از تبار یک تنیم 

رررررررررررررررررررر 

روز میلاد سیاه

     نوه هایی گریان

          دخترت درمـــــــانده

شادی از شادی رفت ، هانیه گریان شد

من در آنجا بودم

     و تو را می دیدم

        روح پر جذبــه تـو

که ندا می دادی ، عاشق زندگیم

رررررررررررررررررررر 

چند روزی تا عید

     لیک این تخت سفید

          لیک ایــــن زن صبور

عزم آهن دارد

      عشق ماندن دارد

         عشق بوی هفت سین

و دخیلی به خدا

و خدا در روحش

     و خدا در روحم

          روح من تقدیمت

که خدایت مهر است

     روح تو عاشق شعر

         عاشق زندگی است

رررررررررررررررررررر 

وقت بیهوشی تو

     دخترت گریان بود

چشمکت مظهر شور

     سمفونی جان بود

مثل سمفونی باخ ، مثل شعر بیلی تیس

مثل ژاندارک قشنگ ، عین مسح تثلیث

خیس از نسیم عشق

      چشمهــــا باز شدند

          دستهــــــا پر لبخند

لحظه شادی بود

مهرها با پیوند

     و غروری بالا

       روحیه قد خدا

باز لبخند به لب

     پیش شادی آمدی

         کوه صبری گل من

باز هم باز بخند ، سیب خنده های من

رررررررررررررررررررر 

بیست و هشت ، سمبل من

        سمبــــل خــــــــدا شــــدن

            سمبل روح تو هست

خوشگلم ، مادر من

اندکی حرف زدی

      هانیه خندان شد

          چشم شادی روشن

که سراپا جان شد

شورانگیز ترین عید نوروز اینجاست

که خدای روحم و دخیلش برپاست

سیب را از من گیر

      شاعر سیبم من

         نوه کوچک تو

شبه حوا هستم

تو دخیلم به گلی

     صاحب لبخند من

        تو دخیل عشقی

وارث صبح عدن

هر کجایی هستی

     زیر این چرخ کبود

         نفسم در نفست

مهر را حادث بود

رررررررررررررررررررر 

شعر من فروشی است

      نازنین تو می خری ؟

          و بهایش عشق است

عشقهایت ازلی

نور پر طاقت من

     ماه من روشن شو

        باز هم نور بتـــــــاب      

رمز سیب من شو

در همین لحظه که تو

     شعر را می خوانی

        من در اینجا هستم

و تو را می بینم

    روح پر جذبه تو

        که ندا سر دادی

عاشق زندگیم

رررررررررررررررررررر   

تو به من خواهی ماند

    من به تو خواهم بود

        تا که نام ما هست

من و تو کم نشویم

تا که تو دخیلمی

    تا که من سیب توام

       مسخ رفتن نشویـــم

سیب باز قهار

     عشق باز بی عار

        شعر من را بشنو

که من از وجود تو

     یک دخیلی دارم

        تا خود عرش خدا

تا همان درخت سیب

     که از آن سیب گرفت

        مـــــــــــــــادر من حوا

رررررررررررررررررررر

در همین حالت من

     شب ندایی آمد:

        قهوه ات یخ نکند !!!

باز از عشق بگو

     طبل تو خالی شرق

         من ندایش دادم :

گفته ام چندین بار ، باز هم خواهم گفت:

خواهرم ، مادر من

     و برادر در خواب

         اندکی عاشق شویم

سیب تنها شده است

     یـــادمــــان بـــاشد که

         عشق رسوا شده است

عاشق بودن شو

    عاشقی مثل دخیل

         که خدایش در خود

می تراود شب گیر

همگی در راهیم

    همگی در این ترن

         و مسیری معلوم

جایمان خود عدن

قصه دخیل من

      قصه زندگی است

         لذت بودن با

عشق و بالندگی است

تا که هستی خوش باش

      تا که هستی نو شو

        تا که هستی همدرد

عاشق همدرد شو

من و تو هم خونیم

    اهل این خشت خراب

        از کلاغان مهراس

نازنین عشق بتاب

رررررررررررررررررررر

روز بیست و شش ماه

     شعــــر خود را بستم

          بـــــا درودی دیگــــر

به تو ای خوشگل من

به تو ای مظهر زن