نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
کشتی
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢ : توسط : مهدی ا. هومن

این ماه یه ماه خوب و قشنگه ، ماهی که توش دسته بیل و کلنگه . ماه ملوانهای جوون و توپولی که صرفاً محض هوا خوری ، خودشونو از کشتی پرت کردن پایین اینطوری . یه ناخدا که تا روز سوم تو کشتیش نبود ، نبود که بود ولی از خجالت قایم شده بود . آخر سر هم چون زورش نرسید به دریا ، اومد سراغ ملوانها . خلاصه کلی باهاشون حال کرد ، کف پاشون رو قلقلک داد و فلان و بیصار کرد . حالا نمی دونم بعد از این ماه داستان عشق من چی میشه ، منم عاشق شدم ؟ یا عشق من پنیر میشه . اما بهتون نمی گم که حال منه طوطی تو کشتی چی شد ، می گم توی توفان کی رو عرشه ولو شد . حال من که مشخصه تو اون دوران حلیم و دیدم و حول شدم ، از اون دورانه که یه کم گوشه گیر و خل شدم . هیچ همدمی هم پیدا نشده که منو درک کنه ، یا لااقل به سلامتم شک کنه . فقط مختصر بگم که مثل یه تعداد از اون 300 تا ملوان یکم دست و پام و گرفتن و جفت کردن ، تو رگم یه سوزن مفت کردن . ولی بدن من که نبود اهل حال ، هرجوری بود دو روزه اونو زد کنار . رئیس هم که دید من بی خیال قل قل شدم ، اینقدر زد تو سرم تا کچل شدم . اما بدونین این داستان ادامه داره ، فردا بقیش رو می نویسم دوباره