نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
آن مرد آمد
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥ : توسط : مهدی ا. هومن

شاید تا دیروز تو فکر این بودم که به دیگران چه مربوط که سر کشتی چی اومد تا اینکه دیروز با یکی از دوستانم توی نت در مورد همین مسئله صحبت می کردم . هی گفتم و گفتم . اون بیچاره هم نگفت بسه ، سرم رو درد آوردی حالا نمی دونم روش نشد بگه یا ....  اما بعد از صحبت با اون احساس شادی بیشتری می کردم . خیلی خوبه که انسان بتونه راز دل رو با دیگران بگه . احساس سبکی به آدم دست می ده ، بنابراین تصمیم گرفتم هر چه زودتر داستان کشتی رو که چند سال هست در دلم دارم به شما بگم ولو اینکه خواننده ای نداشته باشه ، اینطوری شاد تر خواهم بود مثل الان که احساس راحتی و شادی بیشتر دارم پس برم توی عرشه کشتی که :

تا اومد به کشتی داد زدم : آن مرد آمد . همه جذب این صدا شدن ، جذب این صداها شدن که ببینن کی اومده . آن مرد آمد من ، توی اون صداهای قشنگ گم بود یکی از اون صداها این بود : ( بوی باران ) ناخدا اومد خندان هم اومد . نمی دونستم داره به ریش من می خنده که اینو در باب حضورش گفتم . این شد که بعد اون ماجرا خودمو لعنت کردم . هنوزم این لعنت رو به خاطر اون حرف با خودم دارم . ناخدا گفت : بادبانها رو بکشید بالا بریم تو دل دریا . می دونید دریا توفانیه ؟ با من می آین ؟ همه ملوانها گفتند : آره هر جا بری باهات می آیم . ناخدا گفت : کار من سخته ، فقط صفحش تخته . باید عین شیر بتازیم ، هر کی می خواد بره بره من جلوش رو نمی گیرم . ملوانها گفتند تو ناخدا باش ما پشتتیم ( بوی باران ، پدر مهربان ) دیگه کشتی از ملوان پر شده بود و جایی برای این طوطی کوچولوی بی نوا هم نداشت واسه همین ملوانها جوان مجبور بودن بخوابند زمین ، تا ملوانهای کار کشته و ناخدا از روشون راه برن همین . ملوانها هم همین کار و کردن ، ولی ناخدا و ملوانهای کار کشته روشون تمرین فوتبال کردن .