نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
کفتر بازان
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸ : توسط : مهدی ا. هومن

اما بهتره از خودم بگم که تو کشتی چی کاره بودم 5 تا کار داشتم ، خیلی با عشق و حال بودم هم زمین رو پاک می کردم ، هم چایی می ریختم واسه ملوانها ، هم براشون می خوندم ، خبرهای مهم رو بهشون می رسوندم ، بعضی موقعها آب دریا رو می کشیدم . دو بار هم موفق شدم ناخدا رو از نزدیک ببینم چه افتخاری برای من داشت دارم حس واقعی خودمو می گم . با خودم فکر می کردم من ناخدا رو دیدم وای خدا یه بار قبل از اینکه سوار کشتی بشیم بود باهام دست داد گفت : آفرین تو و دوستات کشتی رو عوض می کنین ، نو می کنین . فکر کردم راست می گه دوست داره ما کشتی رو رنگ کنیم . مثل بقیه بچه ها سطل رنگ رو گرفتم دستم ناخدا از پشت اومد کله هامون رو کرد تو رنگ و ایستاد و کلی بهمون خندید .حالا چه فرقی می کنه من چی بودم و چی شدم مهم کشتی ماست که تو این دریاست . توفان شدیدتر میشه هی ما بیشتر پارو می زنیم . ناخدا و ملوانهای کارکشته تو این هوا دارن هی با کشتیهای دیگه کفتر بازی می کنن . هی اینا به اونا پیام می فرستن هی اونا به اینا پیام می فرستن .