نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
زندگی در ساحل
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩ : توسط : مهدی ا. هومن

بسیاری از ملوانها گوشه گیر شدن ، چطوری بگم در عنفوان جوانی پیر شدن . آخه دیدن شدن خراب دیگران ، برای یه شرط بندی ساده بین چند تا کاپیتان . یکی ع.ع ملوان معروف بود که رفت تو خودش ، منقلی شد و مرد اینم پایان خوشش . یه عده معدودی رفتن تو کافه شهر بندری ، عصاره چند گیاه خوردن و پیشه کردن قلندری . منم که گفتم چه بلایی سرم اومد ، ناخدا هم ما رو دید و کلی خوشش اومد . زندگی ما هر روز تو ساحل این دوره تکراره ، ولی هنوز این قصه ادامه داره . چون ناخدا یه سفر دیگه هم داشت ، گوش کنید که چطوری ملوانها رو همراه داشت .