نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
زرشک
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢ : توسط : مهدی ا. هومن

آمدند دوباره با ما به دریا بزنند اما هر چه منتظر شدند ما ملوانها دیگه نرفتیم . هی نشستند ، هی نشستند .

این بار نوبت ما بود که نه بگیم . یکی از آنها گفت : چرا ملوانها نمی آن کمک ما ، ما که با آنها صادق بودیم . ما هم گفتیم : زرشک تازه یاد ما افتادین اما دیگه هر کاری کنین فایده نداره یه عده ملوانها رو که خودتون انداختید تو دریا . یه سری دیگه رو عرشه زورکی بهشون دادین دوا . دیگه یکی مثل این جوجه ملوان کوچولو رو که تو کشتی واسه ملوانها آشپزی می کرد و هیچ کاری نتونستید بکنید و هیچ مشکلی نداشت از غذاهاش ایراد گرفتین . حالا ملوان می خواین پارو بزنه ، زرشک