نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
بازگشت ناخدا
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳ : توسط : مهدی ا. هومن

ناخدا برگشت به کشتی و گفت : ملوانهای من بیاید دوباره باید با کشتی به دریا بریم . این بار دیگه بار داریم . اما بیچاره نمی دونست دیگه ملوان که هیچی نظافت چی هم نمونده . طوطی کشتی هم نمونده بود . گفت بیاین جوابی نشنید . دید چاره چیه یه سری ملوان تازه کار که تازه سال اولی بود که مدرک ملوانی گرفته بودند رو کنار ساحل دید . تا شب رفتن به دریا ، هیچکس باهاش همراه نشد . اما اون شب گفت مجبورم با این ملوانهای تازه مدرک گرفته به دریا برم ، چیکار کنم ؟. یهو جلوی چشم همه زد زیر گریه ، چه گریه ای . تا الان هیچ کسی همچین گریه ای ندیده بود. ملوانهای تازه کار که راه و رسم دریا رو بلد نبودن پرسیدن : چیه ناخدا ؟ چرا داری گریه می کنی ؟ ناخدا یه جمله گفت : ( یا علی مدد ) . صبح فردا اوضاع جالب بود اون ملوانهای تازه کار که باهاش رفتن به دریا هیچی ، بعضی از ملوانهای قدیمیش با اینکه یه بار گول خورده بودن هم یا خودشون باهاش رفتن یا مادرای احساساتیشون اونا رو مجبور کردن با ناخدا برن . همون دوران بود که یه دختری که تازه ملوان شده بود توی میدان شهر بندری جلوی منو گرفت با یه شاخه گلی که بهم داد گفت : با ناخدا به دریا می ری ؟  خنده تلخی زدم و گفتم : ( چقدر پول می گیری که این کارو بکنی ) . با خنده و دلبری گفت : ( به خدا هیچی ) در حالی که از او می گذشتم به شوخی گفتم ( بیا من یه پولی بهت بدم این کارو نکنی ) نمی شه به اون دختر اعتراض کرد اون هم مثل من آرزویی داشت . باید به ناخدا اعتراض کرد که روی آرزوها لگد می کرد .