نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
شورش در کشتی
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤ : توسط : مهدی ا. هومن

ناخدا با ملوانهای جدید به دریا رفت ، این بار خیلی یواش و کم صدا رفت . اما ملوانهای جدید هم فهمیدن که یکی آذوقه رو نیاورده به کشتی . شورش در کشتی اتفاق افتاد . ملوانهای تازه کار که دنبال ناخدا توی دریا راه افتاده بودن و توی قسمت قبلی خوندید که چگونه باهاش همراه شده بودن فریاد می زدند : ناخدا بگو که کی آذوقه نیاورده اگه کار آشپزه بگو تا حسابشو برسیم . ناخدا که این آخرین سفرش روی دریا بود با خودش گفت : من دیگه به این ملوانها احتیاجی ندارم ولی به آشپز دارم . بنابراین صداشو بلند کرد و گفت : ( ساکت ) اما ملوانهای تازه کار حرفشو گوش نمی دادن . اونجا بود که ناخدا سوتی رو داد و فریاد زد : ( خفه شین ) ملوانها که از این برخورد ناخدا تعجب کرده بودند هو کردند . ناخدا که فهمید ضایع شده با خنده گفت : ( بابا ساکت شما به من هم اجازه صحبت نمی دید ) .