نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
مترو
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢ : توسط : مهدی ا. هومن

هر روز زمانی که از دکه روزنامه فروشی محلمان می گذرم آرش را آنجا می بینم که با آقا مهران روزنامه فروش محله ما مشغول گفتگو است . او چند ساعتی آنجا می ماند و سپس به خانه می رود . رابطه دوستی من و آرش به جهار سال پیش بر می گردد . زمانی که او به و خانواده اش به محله ما آمدند و من مشغول تدریس به او شدم . سی سال سن دارد و بسیار شاد و خندان است . آن روز هم مثل همیشه او را داخل دکه روزنامه فروشی دیدم که مشغول بازی شطرنج و گفتگو بود ، اما ظاهراً زیاد خوشحال نبود .

گفتم :چی شده آرش امروز تو فکری

گفت :هر چی داشتم ازم زدن ، می خوای بخندم

گفتم :چی ! کی ؟ بگو چی شده ؟

گفت :‌امروز طبق معمول که می رم سر کار سوار مترو شدم . تا ایستگاه توپخونه مترو خلوت بود . منم ایستاده بودم جلوی در . ایستگاه توپخونه 100 نفر ریختن تو مترو ، اینقدر فشار آوردن من چسبیدم به اون یکی در و دیگه چیزی نفهمیدم .

به اینجا که رسید دیدم ساکت شد و سر خود را تکان داد .

گفتم : خوب ، چی شد؟

گفت : هیچی دیگه وقتی به هوش اومدم دیدم روی صندلی های مترو دراز کشیدم . موبایلم ، 60 هزار تومان پول و کارت ملی و گواهینامه ... خلاصه هر چی بود و نبود ازم زدن . منم بیهوش ول کردن تو مترو .

نمی دانستم باید به او بخندم یا اینکه برایش گریه کنم . خود آرش که در حال خنده بود .