نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
عید فطر
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥ : توسط : مهدی ا. هومن

آخیش !!!‌ خدا رو شکر این ماه رمضان تمام شد و من هم که حسابی به خدا نزدیک شدم ،‌حالا می تونم راحت سر ملت رو کلاه بزارم . چقدر سخته این ماه تازه اگه واقعاً ‌اعتقاد داشته باشی . نه می تونی دروغ بگی ،‌نه می تونی غیبت کنی ، نه می تونی کلاه بزاری ،‌نه می تونی کلاه کسی رو برداری . البته جای شکر داره که فقط از اذان صبح تا مغرب هست و خدا هم زیاد سختگیر نیست من که هر غلطی می خواستم کنم سعی می کردم بعد اذان مغرب بکنم ! البته بجز اون دروغ های مصلحتی که به برو بچه ها می گفتما ، خالی بندی هم جزء‌دروغ حساب نمیشه . پخش و استعمال مواد مخدر هم که حروم نیست هیج جا هم ننوشته ،‌اگه چشمت به نامحرم بیافته حرومه . اون یه بار که با بچه ها سر کوچه داشتیم در مورد امیر صحبت می کردیم چون با خنده می گفتیم غیبت حساب نمیشه .

داستان اون عارف رو شنیدی که خدا اومد توی خوابش و گفت :‌ جای اینهمه سال عبادت برو آدم شو و انسانیت رو یاد بگیر .

عارف گفت: تو کی هستی ؟ 

جواب داد: منم خدا

گفت : پس کجایی چرا من نمی بینمت

جواب داد : من رو نمی تونی ببینی

گفت :‌ من نمی تونم ببینم من بزرگتریم عارف بلخ هستم لعنت به تو که تو شیطانی

جواب داد : تو خودت شب و روز مرا می خواندی و از من کمک می خواستی .من شیطان نیستم ولی اگر به حرف من گوش نمی دی از خواب تو میرم .

عارف گفت: کجا می روی ای شیطان من تو را سنگسار می کنم و به خاطر این خدمت به ذات حق تعالی پس از مرگ به بهشت می روم  . و سنگهایی از روی زمین بر می داشت و به سمت صدا پرتاب می کرد.

در این لحظه خدا گفت : من می خواستم تو را در پلکان سیر و سلوک حقیقی قرار دهم ای عارف برو عبادت بکن که برای تو همین بس است .