نغمه های شاعری

شـــاعری سیب به دست
 
سیاوش در آتش
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧ : توسط : مهدی ا. هومن

سیاوش را کجــا آتش بسوزد ، اگـر آرش سیــاوش را ببوسد

اگر با آتش فکـــر درونش ، بســــاط بت پرستــــان را بسوزد

کجا ترسد ز چنگیز و سکندر ، اهـــــورایش نگهدار کیـان شد

از این رو در دل تاریخ این دشت سیاوش هم خدای لامکان شد

سیاوش گشتن و در عشق صائب ،‌طریقی مشکل و پیچیده دارد

نخستین گــام را باید سیــــاوش ، به نزد فــــره ایــــزد گذارد

چو گردد عشق جاری بر لب او ، بپیچد تخت و بخت شب فروشان

تهی گردد اجــــــــاق فکــــر سوزی ، ز افکار بلند باده نوشان

ستون خانه مستــــــــــان گندآب ، فرو ریزد ز چرخ زندگانـــی

بپیوندد اگر خـــون سیــاوش ، به تقدیــــر بلـــند جاودانــــــی

بگیرد دست آرش را سیاوش ، به فکر و عشق خود بی من پرستی

ز جا برخیز و دستت را به من ده ، عزیز هم نشان آرش تو هستی

اگر منهـــا به ما تبدیل گردند ، کجـــا سوزد سیــاوش در پی نان

کجا رودابه و مژگان فروشند ، به نانی شرم و ناز و بوسه و جان

کجا ضحاکیان با سکه زر ، تن سودابه را مجروح ســــازند

کجا تندیس ضحاک و فریدون ، به نزد مردمان در یک ترازند

اگر از فکر و عشق و هم زبانی بسازیم از پی این کاخ طبیعت

دل و دست و زبان را کار بندیم ، به تصدیق صحیح این طریقت

 نه چنگیز و سکــندر بل هزاران ، ببـــارد از هوا چنگیز باران

به زیر چرخ این ما بودن ما ، شود اندامشان چون بید لرزان

منیت چون درآید در سیاوش ، همین گردد همین گردد که آرش

فرو افتد ز آهنگ تمـــدن شود اوراق تاریخــــــی سیـــــــاهش

اگر تنها به خود اندیشه داریم ، اگر ویرانه در ویرانه گـــردیم

همین تقدیر باشد زآنکه ما هم در این مرداب گندآباد مردیم

مرام و دین ما در خود پرستی ، شبانگاهان نماز و صبح مستی

سقوطی دارد از افلاک بر خـــاک به سوی منجلاب فقر و پستی

که ایمان من و تو عین کفر است ،‌اگـــر دل بر طلوع هم نبندیم

خودت گو مومنی یا کفر محضی ، که در رندی مسلمان لوندیم 

مشو دلگیر از پندار هومن ، که من خود نیز فردی خود پرستم

و مستم تا که در دین دروغم ، گل و سنگ خدا را می پرستم