آهوی مغز آبی

تا که شب را شکند در فکرت 

به کسی نگو که نسل پوچ ما

به تو محتاج تر از هر روز است

جلوه آزادی ‏‌با وجودت شور است

نت سی در این شور

گل ناز سنتور

که به دنبال نگاهت روز است

به کسی نگو که عشق

زیر پای تو رخش سرخ شده

روی پیشانی آن نام بهشت

با گلاب اشک تو مهر شده

به کسی نگو که مادر حوا لحظه تردیدش

در زمان چیدن سیب خدا

به تو می اندیشید

در رخ سیب رخت را می دید

به کسی نگو که تو سبز تر از سیبی

عاشق باغچه ای

چشمه بارانی

خدا ......

نه حیف تو

تو خود انسانی

/ 4 نظر / 42 بازدید
ﻧﺮﮔﺴﯿﺐ

ﺁﻫﻮﯼ ﻣﻐﺰ ﺁﺑﯽ ! ﭼﻬ ﺗﺎﺑﯿﺮﯼ !ﻗﺸﻨﮕﻪ ! ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﻣﺮﺳﯽ [لبخند][گل]

فائزه

سلام چند بار خوندم شعر تون رو اما متوجه نمی شدم برای کی یا چی سرودین[متفکر]نسبت به نوشته های قبلیتون برام سنگین تر بود مفهومش[ابرو]

فائزه

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

فائزه

باران که می آید حضور مبهم یک هیچ مرا فرا می گیرد تپش های قلبم به شماره می افتد دم می رود و بازدم به سختی باز می گردد دلم سخت می گیرد.[گل]