زندگی در ساحل

بسیاری از ملوانها گوشه گیر شدن ، چطوری بگم در عنفوان جوانی پیر شدن . آخه دیدن شدن خراب دیگران ، برای یه شرط بندی ساده بین چند تا کاپیتان . یکی ع.ع ملوان معروف بود که رفت تو خودش ، منقلی شد و مرد اینم پایان خوشش . یه عده معدودی رفتن تو کافه شهر بندری ، عصاره چند گیاه خوردن و پیشه کردن قلندری . منم که گفتم چه بلایی سرم اومد ، ناخدا هم ما رو دید و کلی خوشش اومد . زندگی ما هر روز تو ساحل این دوره تکراره ، ولی هنوز این قصه ادامه داره . چون ناخدا یه سفر دیگه هم داشت ، گوش کنید که چطوری ملوانها رو همراه داشت .

/ 4 نظر / 6 بازدید
دامون

خیلی تخصصی شده!! سن من دیگه اینقده قد نمیده که اینهمه جزئیات رو یادم باشه![چشمک]

حسین

همیشه عطر و سیب طعم سیب تو زندگیت جاری باشه. ممنون بهم سرزدی