زرشک

آمدند دوباره با ما به دریا بزنند اما هر چه منتظر شدند ما ملوانها دیگه نرفتیم . هی نشستند ، هی نشستند .

این بار نوبت ما بود که نه بگیم . یکی از آنها گفت : چرا ملوانها نمی آن کمک ما ، ما که با آنها صادق بودیم . ما هم گفتیم : زرشک تازه یاد ما افتادین اما دیگه هر کاری کنین فایده نداره یه عده ملوانها رو که خودتون انداختید تو دریا . یه سری دیگه رو عرشه زورکی بهشون دادین دوا . دیگه یکی مثل این جوجه ملوان کوچولو رو که تو کشتی واسه ملوانها آشپزی می کرد و هیچ کاری نتونستید بکنید و هیچ مشکلی نداشت از غذاهاش ایراد گرفتین . حالا ملوان می خواین پارو بزنه ، زرشک  

/ 4 نظر / 5 بازدید
مجید

سلام بیکاری بد دردیه منم جمعه بود و بیکار بودم گفتم برا خودم رکود بزنم 3تا پست از خودم در کردم.پشتکار رو حال کردی[نیشخند] تو هم بزنم به تخته پر کارشدیا[شوخی]

مریم ربیعی

نه اتفاقا برای من خیلی جالبه . هر وقت کامل تما بشه از اول همه را می خوانم . بعد سوال بارونت می کنم .