بازگشت ناخدا

ناخدا برگشت به کشتی و گفت : ملوانهای من بیاید دوباره باید با کشتی به دریا بریم . این بار دیگه بار داریم . اما بیچاره نمی دونست دیگه ملوان که هیچی نظافت چی هم نمونده . طوطی کشتی هم نمونده بود . گفت بیاین جوابی نشنید . دید چاره چیه یه سری ملوان تازه کار که تازه سال اولی بود که مدرک ملوانی گرفته بودند رو کنار ساحل دید . تا شب رفتن به دریا ، هیچکس باهاش همراه نشد . اما اون شب گفت مجبورم با این ملوانهای تازه مدرک گرفته به دریا برم ، چیکار کنم ؟. یهو جلوی چشم همه زد زیر گریه ، چه گریه ای . تا الان هیچ کسی همچین گریه ای ندیده بود. ملوانهای تازه کار که راه و رسم دریا رو بلد نبودن پرسیدن : چیه ناخدا ؟ چرا داری گریه می کنی ؟ ناخدا یه جمله گفت : ( یا علی مدد ) . صبح فردا اوضاع جالب بود اون ملوانهای تازه کار که باهاش رفتن به دریا هیچی ، بعضی از ملوانهای قدیمیش با اینکه یه بار گول خورده بودن هم یا خودشون باهاش رفتن یا مادرای احساساتیشون اونا رو مجبور کردن با ناخدا برن . همون دوران بود که یه دختری که تازه ملوان شده بود توی میدان شهر بندری جلوی منو گرفت با یه شاخه گلی که بهم داد گفت : با ناخدا به دریا می ری ؟  خنده تلخی زدم و گفتم : ( چقدر پول می گیری که این کارو بکنی ) . با خنده و دلبری گفت : ( به خدا هیچی ) در حالی که از او می گذشتم به شوخی گفتم ( بیا من یه پولی بهت بدم این کارو نکنی ) نمی شه به اون دختر اعتراض کرد اون هم مثل من آرزویی داشت . باید به ناخدا اعتراض کرد که روی آرزوها لگد می کرد .

/ 2 نظر / 7 بازدید
مریم ربیعی

ما که سوال سخت ندیدیم ؟!!!!!من سوم دبیرستان بودم یه قصه کوتاه نوشتم در جواب سوالی که خاتمی اون موقعها از دانش آموزا می کرد . این قصه منو یاد اون انداخت اگر پیداش کنم تایپ می کنم می فرستم برات

دامون

بار دوم؟!!! من بار دوم دریا که سهله لب ساحل هم نرفتم!!! ناخدا!! چه کلمه قشنگی انتخاب کردی براش مهدی جان!! واقعا ناخدا بود.