شاعر شهر مردگان

داشتم می گفتم

آن بالا

دلهای مردمان همه سنگی

چند رنگی افتخار

واژه ها زرد رنگ

و خورشید مطرود است

همه بیزار از نسیم

و نور کور از طلیعه شب رقصها

و شعر

همتراز ارزن

که نوشته شده با رنگ به کوی و برزن

قصه ها را می سراید

و عشق

ارزشش مثل طلاست

که با آتش روزگار آب می شود

قالب می گیرد

شکل کفتار می شود

داستان را گفت و گفت

ناگهان خیره به اطراف نگاهی انداخت

که سوالی شنود از سویی

هیچکس آنجا نبود

همگی خفته به خاک

و صدایی آمد

تازه وارد ساکت

بی سبب حرف نزن

مرده پر از صدا

بی سبب نیست که مردی آنجا

زودتر تو هم بخواب

/ 8 نظر / 5 بازدید
محسن فتحی

آفرین ... واقعا زیبا بود ... واقعا. لذت بردم. ممنون. (غریب)[گل]

سپیده

مرسی که به من سر زدی بازم بیا خوشحال میشم شعراتم قشنگه[چشمک]

علی سمراد

سلام آقا هومن خوبی ببخشید که دیر به دیر سر می زنیم. این ترم از یه طرف زیادی درسا از طرف دیگه کار و مشغله روزانه نمیزاره که به دوستان شاعر و ادیبمون سر بزنیم البته تازگی یه کوچیک الزایمریم گرفتیم[نیشخند] خدا همه ی بیمار ها رو شفا بده. ------------------------------------------------------- جستار وفضای نویی آن هم از دنیای مردگان آفریده اید, انگار جدی جدی یه سری اونجا زدید ,ظاهرا اونجا هم همچین مثل اینجا بی امار و نوشته نیست. البته از خدا میخوام که دسته کم تا سد سال دیگه گزرتون اونورا نیفته .البته ایهام وار می تونه کنایه به دنیای خودمون هم باشه. راستی اواسط شعر یه دفه داستان قطع میشه انگار یه چشمه هایی از کارای مولوی تو شعر نو آوردید. بااینکه تقسیم به مصراع کار ایست و استرس رو تا حدی انجام داده ولی اگه تو شعرت نشانه ایست یا ویرگول رو هم بزاری برای خواننده خیلی مفیده. ببخشید من مطالب رو در هم بر هم نوشتم دیگه کم وقتیه چه می شه کرد شعرتون رو باید باز خونی کنم خدارو چه دیدی شاید یه نقد درست و حسابی رو شعرت زدم یا درک بهتری ازش پیدا کردم [نیشخند] در ضمن اگه سروده های ما رو قابل د

علی سمراد

در ضمن اگه سروده های ما رو قابل دونستید نقدی روش بنویسید, حتما بهمراه تعریف جای نقد هم داره. [گل]

مريم ربیعی

ممنون منو با وبلاگت آشنا کردی. ممنون برام آرزوها قشنک کردی . امیدوارم بلونم همیشه سر بزنم

رها

زیبا بود مرسی از حضورت[گل]

مريم ربیعی

باعث افتخاره . شرمنده می کنید . چرا راحت وبلاگتون باز نمی شه برای همه همینطوره؟

فواد

وقتی غرق غمم دلم به احترام تو هم که شده غم نامه اش را نا تمام میگذارد... ................................................................................................... من وقتی به محفلم می آیم خودم را گم میکنم و خودم را پیدا می کنم! عجیب است اینجا انگار خالی از زندگی ست و پر از زندگی! من مبهوتم که چگونه این همه دلشوره و دلواپسی که اینجا از سرکول هم بالا میروند آرامم می کنند...! تو میدانی راز این واژه های مبهم را؟