مادربزرگ

مادربزرگ پدرم می گفت : یادش بخیر ما که بچه بودیم هرگاه مریض می شدیم ما را پیش مشتی باقر می بردند . دستش تبرک بود و در یک لحظه شفا می داد . بیماریی نبود که مشتی باقر آن را نشناسد و درمان آن را نداند . بچه ها از مادربزرگ که بی بی صدایش می کردند می پرسیدند : خوب این مشتی باقر چه شد ؟

مادربزرگ می گفت : یک سال زمستان آبله گرفت و به دلیل نبود دوا و درمان مرد . خدا بیامرزتش انسان نظر کرده ای بود که هر چه از خدا می خواست ، خدا به او می داد . 

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حنا

همه می میریم. مهم اینه که در بودنمون. شفای هم باشیم. [گل]

آوا

خوب شاید بنده خدا مرگ خواسته بوده به حاجتش هم رسیده.[چشمک]

رها

این هم یک جورش است...[گل]

جاسوییچی

سلام رفیق.[چشمک] حاجی یکی از اون شعر قشنگاتو رو کن دیگه.[خجالت] یا حق

جاسوییچی

راستی ببینم.این مشتی باقر که همه رو درمون می کرد پس چرا خودش به خاطر مریضی مرد؟ اون اگه بیل زن بود اول باید باغچه خودشو بیل میزد.

محمد کیان مهر

بعضی از انسانها کانون های انرژی نیرومندی دارن که اگر توان هدایت اون انرژی هارو داشته باشن , می تونن بیمارا روشفا بدن دوستایی که می خوان تو این مورد چیزهای یی بدونن می تونن در مورد هاله ها و کانون های انرژی در بدن مطالعه کنن [گل]

نوید

در وبلاگ ايران سرزمينم بخوانيد: آقاي خامنه اي!عوعوي سگان شما نيز بگذرد

زهرا

سلام برای یه ایرانی لازمه که از کشورش بنویسه [گل][گل][گل] شاید اکثر ما اینو فراموش کردیم لرای منم باعث افتخاره که با کسی آشنا شدم که عاشق وطنشه موفق باشین و سبز[گل][گل][گل][گل]

مشکی

سلام مرسی طرف من اومدی داستان کوتاه مثل این بزاری خوبه مطلب تازه گذاشتم