بهارانه

برای من وقتی که کودک بودم یادآور امتحانات سخت ثلث سوم بود و لذت کند شدن دندانها از گوجه سبز تازه و دوستم پیام که کرم ابریشم می خرید تا روزی که آنها پیله بستند و پروانه شدند آزادشان کند و خواهرش ندا و شیطنت های ما در کوچه ها . همسایه ما شـادی که شـاد بود مثل تمام کودکیهای مـا . وقتـی کـه بـه ابتـدای جوانی رسیدم یعنـی 16_ 17 سالگی بهار برای من خاطره سبز تلخ بود . دیگر نمی توانستی با ندا و شادی باشی مانند روزهای خوبمان که با هم بودیم ، عجیب بود همان پدر و مادرهایی که به وسیله آنها در کودکی با هم دوست شده بودیم ، حال ما را جدا می کردند . و امروز در لابلای برگهای جوانی عمرم ، بهار برای من خاطره حیاط خانه مادربزرگ است با آن درخت توت زیبا . افسوس مادر بزرگ خانه را فروخت و به خانه ای کوچک رفت ، در خانه کوچک روحش پژمرد و به مسافرت ابدی پای گذاشت و من زمانی که از کنار خانه او که تبدیل به یک آپارتمان ده طبقه شده گذر می کنم ، در ذهنم خاطرات کودکی را ورق می زنم . دیگر امروز باید وقتی پیام را می بینم به او بگویم : سلام جناب حدادمنش . او باید به من بگوید : به خانواده مکرم سلام برسانید .

اما بهار هنوز برای من سبز شدن است ، مثل درختان خانه مادربزرگ و نو شدن است که بتوان یکدیگر را مانند کودکی در آغوش کشید و از عشق تبدیل پیله به پروانه گفت . از شادی گفت که امروز وقتی مرا می بیند روی بر می گرداند . از ندایی گفت که دیگر پچ پچ هم در گوش من نمی کند ، چه رسد به اینکه دوستی را ندا دهد ، از پیام گفت که خبر پروانه شدن هیچ پیله ای را نمی دهد . در یک کلام بهار برای من کودک شدن است و باغ سبزی است که سیب دارد و شادی ، کودکی دارد و پیام پروانه شدن .

/ 3 نظر / 7 بازدید
رها

یک دقیقه سکوت به احترام تمام کودکیهای از دست رفته مان! زیبا بود[گل]

مريم ربیعی

اصلا نیاز به اجازه نیست سند نزدم به نامم . یه متنی دارم توی آرشیوم به همین اسم نمی دونم چرا آمد توی ذهنم که پیشنهاد بدم بخونید . منتظر شعر جدید هستم

هادی حدادمنش

سلام آقای ازوج