نوشته ها

ب.س.گ نوشت : هرم گرمایی غروب را می سوزاند . زمین تشنه است تشنه صدای قدمهایی که از دور می آید محکم و با صلابت . و بعد از او تیترها یکی پس از دیگری به کشتی می آیند : روی دشمن سفید شد ، در بیمارستان کشتی چه خبر است  ؟ ، اینها اعتراض می کنند ، چهارشنبه قلمها را زمین می گذاریم و البته کمی آن طرف تر یعنی قسمت شمالی کشتی : چگونه فشار بیاوریم ؟ قاطعیت می خواهند ، صدای پای شیطان ، مانکنهای سیر.

ما توی کشتی گیج بودیم . اینها یعنی چی ؟ چی رو نشون می ده ؟ خلاصه توفان از یک سو و دو دستگی ملوان یک ها از یه سو اوضاع رو بدتر هم کرده بود

/ 2 نظر / 8 بازدید
دامون

خیلی جالبه ماجرایی که آدم میدونه آخرش چی میشه اما بازم کنجکاوه که بخونه!! نمیدونم شاید به امید اینکه این بار آخرش یه جور دیگه تموم شه!!! یه جوره بهتر شاید...

مجید

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالهاست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت